اعظم کم گویان
یک جنبه مهم ستمکشی وحقارتی که در جوامع امروز بر زنان تحمیل می شود، خشونت خانگی از جانب مردان نسبت به زنان در خانواده است. دامنه این خشونت از زورگویی و تهدید و بهانه جویی گرفته تا فشار عاطفی و روحی و کنترل سیستماتیک رفتار و لباس و آمد و رفت زن، تا محروم کردن او از پول و امکانات مادی خانواده و سایر نیازهای مادی و معنوی اش، تا ضرب و جرح و تجاوز جنسی و قتل آنان را در بر میگیرد. زنان قربانی این خشونت دائمی و سیستماتیک، اگر زیر ضربات مشت و لگد و چاقو و یا شلیک گلوله از پا در نیایند، احساس تلخ حقارت و شرم، بی شخصیتی، انزوا، ناامنی، بی ارزشی، پوچی و افسردگی، همیشه آنان را آزار داده و زندگیشان را به یک جهنم واقعی تبدیل می کند. صدمات شدید عاطفی و روحی به زنان آنان را بطور مادام العمر از بسیاری از توانایی ها و ظرفیتهای طبیعی انسانی شان مانند بیان خوشحالی، ناراحتی، خشم و عصبانیت و هیجان و . .محروم کرده و به یک افسردگی دائمی دچار می کند.
خشونت نسبت به زنان؛ قانونی نوشته نشده و فراگیر
در جوامعی که مذهب و سنتهای کهنه حکومت می کنند و مردم فاقد حقوق اولیه فردی و اجتماعی هستند؛ مانند ایران، خشونت قانون جامعه است و نه فقط در قانون بلکه در کلیه جوانب زندگی فردی و اجتماعی رسوخ کرده و اعمال آن بویژه علیه زنان و کودکان تشویق و تجویز میشود.
واقعه هولناک زنده بگور کردن و سپس به آتش کشیدن مهرنوش مطیعی توسط شوهرش در ایران فقط گوشه ای از ابعاد این خشونت و وحشی گری را به نمایش می گذارد. سالنهای پزشکی قانونی جمهوری اسلامی، پر از زنانی است که صف کشیده اند تا از پزشکی قانونی گواهی بگیرند که در اثر ضرب و شتم شوهرانشان استخوانهایشان شکسته شده، دچار جراحات عمیق شده و یا با آتش سیگار سوزانده شده اند. آنان سپس گواهی را برای گرفتن حکم طلاق به دادگاههای اسلامی می برند .
در جوامع پیشرفته، که مردم بطور نسبی از برخی حقوق فردی و اجتماعی برخوردارند و جنبشهای قوی اجتماعی برای رهایی زن جریان داشته، تحت پوشش احترام به امور خصوصی افراد، بر اعمال خشونت نسبت به زنان در خانواده، سرپوش گذاشته و جامعه و قانون و پلیس را از دخالت در این مساله و جلوگیری از اعمال خشونت و توحش نسبت به زنان معاف می کنند . زنان در پشت درهای بسته، و در احترام پلیس و قانون به "امور خصوصی" خانواده، قربانی قانون نوشته نشده نظام توحش و ستمکشی زن، و قربانی خشونت مردمی شوند. در آمریکا، گل سرسبد جوامع پیشرفته سرمایه داری، هر ٣٠ ثانیه، یک زن از جانب یکی از نزدیکان مرد خود؛ عمدتا شوهر یا دوست پسرش، مورد خشونت و آزار قرار می گیرند .
٣٠ درصد زنانی که به قتل میرسند، از خشونت و ضرب و جرح ناشی از حمله شوهرانشان، جان خود را از دست می دهند. زنان مستقل از اینکه در چه سنی هستند، چه فرهنگ و مذهبی دارند، شغل و سطح درآمدشان چیست، و در کجا زندگی میکنند، مورد خشونت جسمی و آزار روحی قرار می گیرند. بینش مردسالارانه که جزیی مهم از اخلاقیات و منش انسان امروز را تشکیل می دهد، زن را مایملک مرد و مرد را فرمانروای بی چون و چرای قلمرو خانه و خانواده تعریف کرده است . زنان در پشت درهای بسته، سهل و ساده قابل دسترسند؛ در تملک مرد قرار دارند و ضعیف تر و بیدفاع تر از هرکس دیگری هستند. خانه، زندان و اسارتگاه زنان است که در آن مورد آزار و فشار روحی و خشونت جسمی قرار می گیرند و به آنان دیکته میشود چه بپوشند، کجا بروند، پست و مکالمات تلفنی شان کنترل میشود، از سینما و گردش و رفت و آمد و ورزش رفتن به تنهایی یا با دوستانشان منع میشوند. مرد روزمره و بطور دائم بدنبال مدرک تخلف زن از مقررات خود است و هرگاه زن دست از پا خطا کند، خشونت و شکنجه آغاز می شود؛ مردان "موقر" ، "متشخص" و " محترم " بیرون از خانه، به زندانبانان وحشی همسران خود در خانه تبدیل می شوند.
علل و عوامل خشونت: چرا زنان مورد خشونت قرار میگیرند؟
می گویند خشونت مرد نسبت به زن در خانواده، بدلیل مسائلی مانند حسادت، حامله شدن بیموقع زن، مصرف الکل، و یا هورمون تستاسترون ( که به مقدار بیشتری در مردان ترشح می شود) است که مرد را متجاوز و مهاجم میکند. میگویند مردها چون در نشان دادن احساسات و کنترل عواطفشان ضعیف هستند، زنان را مورد آزار و کتک کاری قرار می دهند. این نوع استدلالها، دست بالا داشتن مرد و تملک او بر زن را فرض می گیرند. چرا اگر مرد الکل مصرف می کند و وحشی و لاابالی میشود، مردان دیگر را آزار نمی دهد؟ چرا اگر در بیان عواطفش قاصر است، تلافی سترونی خود را بر سر رئیس، مدیر و نماینده مجلس یا حداقل دوست و رفیق مردش خالی نمیکند؟
براساس یک باور عمومی دیگر، می گویند که مرد زیر فشارهای مختلف شغلی و گرفتاریهای دیگر، کنترلش را از دست داده و در حالتی مشابه جنون آنی، زن را کتک می زند. باید پرسید چرا وقتی مرد کنترلش را از دست می دهد به جان زن و بچه اش می افتد؟ علاوه براین در توضیح منشا اعمال خشونت به زنان گفته می شود که خشونت فقط در خانواده های فقیر و با سطح تحصیلات پائین مرد و زن صورت می گیرد. برخلاف این استدلال، مردانی که زنان را مورد خشونت قرار می دهند، عمدتا از طبقات متوسط و بالای جامعه هستند. بیش از نیمی از مردانی که همسرانشان را کتک می زنند، افرادی با تحصیلات بسیار بالا و متخصصینی هستند که بعنوان شهروندان خیلی محترم و متشخصی در محیط کار و زندگی و بین آشنایانشان شناخته می شوند؛ نظیر وکلا، روانشناسان، پزشکان، مشاورین و مقامات دولتی و مدیران کمپانیها و صنایع. خشونت وحشیگری اینها از فقر یا سطح پائین تحصیلاتشان سرچشمه نمیگیرد. اینها در مکتب این نظام آنقدر آموخته اند و تشخیص دارند که قربانی شان را در میان اقشار ضعیف و بیحقوق جامعه پیدا کنند. اینها در اوج عصبانیت و از دست رفتن شعور و کنترل، کاملا متوجه هستند که چه کسی را بزنند. اینها در مقابل روسایشان از کوره در نمیروند و خشونت را نه بر سر رئیس کمپانی، پلیس، خدا و کشیش و صراف و نماینده مجلس، بلکه بر سر زن و فرزندشان که بیدفاع تر و ضعیف ترند، خالی می کنند .
این نوع استدلالها واقعیات را پرده پوشی می کنند. وحشیانی که به جان زنان و کودکانشان می افتند، شهروندان عاقل، مطیع و سربزیری هستند که پایشان را از حق و حقوق قانونی شان فراتر نمی گذارند، در عوض در پشت درهای بسته، جایی که طبق نرم ها و قوانین این نظام، قلمرو حاکمیت شان تعریف شده و نام امر خصوصی هم برآن گذاشته شده، زنان را مورد آزار و حمله قرار می دهند.
دولت، قانون و پلیس و مساله خشونت نسبت به زنان پلیس، قانون و دستگاه دولت، آشکار و پنهان، اعمال خشونت بر زنان از جانب مردان در خانواده، را امر خصوصی و غیر قابل دخالت دولتی و قانون می دانند. پلیس عموما در مواردی که زنان تقاضای کمک می کنند، اگر ضارب بیگانه باشد؛ یعنی دوست پسر یا شوهر زن نباشد، سریع عکس العمل نشان داده و ضارب را دستگیر و محکوم میکنند. پلیس عموما کتک زدن زن را حق مرد می داند و زنان را بدلیل اینکه مرد را به خشونت "تحریک" و " وادار" کرده اند، قابل مجازات می دانند. از نظر پلیس و مراجع دولتی و کل این نظام، مرد صاحب زن و فرمانروای قلمروی خانواده است. مرد محق است که زن را ادب کند و کتک بزند و پلیس نباید در این امور دخالت کند. اینها معمولا خشونت در بیرون خانواده را برجسته میکنند تا بر خشونت درون خانواده سرپوش بگذارند. دفاع از خشونت نسبت به زن، زیر پوشش احترام به امر خصوصی افراد از جانب قانون و پلیس و دولت، یک ریاکاری چندش آور است. ازدواج و زندگی مشترک، تشکیل خانواده و جدایی (طلاق) امور خصوصی افراد هستند، اما رفاه و سلامت زن و کودک در درون خانواده امر خصوصی هیچ کسی نیستند و هیچکس، هیچ مرجع قانونی، محق نیست زنان و کودکان را که فیزیک ضعیفتر و موقعیت پائین و کم ارزش تری در جامعه دارند، به بهانه امور خصوصی زیر لگد خشونت و وحشت قرار دهد . دولت، پلیس و قانون موظفند در این موارد دخالت کنند. نود درصد مردانی که همسر یا دوست دخترشان را مورد آزار و خشونت قرار میدهند، هرگز مورد تحقیقات و بازداشت پلیس و دادستان قرار نمی گیرند. در یک سوم مواردی هم که مورد تحقیق و بازداشت پلیس قرار می گیرند، اگر خشونت توسط مرد بیگانه ای صورت گرفته باشد، عمل او جرم جنایی محسوب می شود و اگر توسط همسر یا دوست پسر زن صورت بگیرد، بعنوان جرائمی جزیی طبقه بندی می شود . علاوه بر این متوسط حکم زندان مردانی که همسر یا دوست دخترشان را به قتل رسانده اند، بین دو تا شش سال است. در مقابل، زنانی که همسر یا دوست پسرشان را در حین دفاع از خود در مقابل خشونت و آزار آنان به قتل رسانده باشند، بطور متوسط به ١٥ سال زندان محکوم می شوند. گذشته از عکس العمل پلیس، نهادهای دولتی کمترین حمایت اجتماعی و انسانی را از زنان قربانی خشونت بعمل می آورند.
در سراسر آمریکا تعداد پناهگاههای حمایت از حیوانات بیش از دو برابر پناهگاههای حمایت از زنان قربانی خشونت است : ١٥٠٠ پناهگاه برای زنان در مقابل ٣٨٠٠ پناهگاه برای حیوانات بی جا و بیخانمان.
چرا زن، این رابطه خشونت بار را ترک نمی کند؟
درصد قابل توجهی از زنانی که مورد آزار و خشونت شوهران خود قرار می گیرند، حاضر به شکایت و مراجعه به مراجع قانونی نیستند. نه فقط عواملی نظیر وجود فرزندان مشترک (که خود از قربانیان درجه اول خشونت در خانواده هستند و غالبا بدلیل کل روابط خشونت بار در خانواده توسط پدر و مادر؛ هردو مورد آزار قرار میگیرند)، و فشارهای اجتماعی علیه زن در جامعه، بلکه کل ساختار جامعه، بی تامینی اقتصادی و اجتماعی زن و موقعیت کم ارزش و پائین او در جامعه از عواملی هستند که علت ماندن زن و تحمل این رابطه حقارت بار و خفت آمیز را توضیح می دهند. زنان فقط هنگامی که خشونت مرد به اوج خود می رسد و دارد به مرگ و قتل شان منجر میشود، خانه را ترک گفته و به پناهگاههای معدود و سرانجام غالبا به بیخانمانی در خیابانها روی می آورند.
در خاتمه علت اعمال خشونت مرد نسبت به زن، نه در بیولوژی مرد و هورمون تستاسترون، نه در سترونی مردان در کنترل و بیان عواطفشان، نه در حسادت و یا استفاده الکل و نه حتی از مغز علیل و روان بیمار و درهم پیچیده مردان ضارب، که از قانون اساسی نظام حاضر؛ یعنی قانون ضعیف کشی و افتادن به جان ضعیف تر و کم دفاع تر از خود سرچشمه میگیرد. مردانی که زنان را مورد آزار و خشونت قرار می دهند، آنقدر "عاقل" و تحصیلکرده اند و منفعت خود را خوب می شناسند که بدانند نباید با قوی تر از خود درافتاد .
اینها شهروندان "محترمی" هستند که قربانیانشان را نه در میان امثال خود بلکه در بین انسانهای بیحقوق و ضعیف جامعه پیدا می کنند . اینها در نهایت از دست دادن کنترل بر رفتار خود، و در اوج جنون آنی خوب می دانند با که در بیفتند. اینها راز بقا در این نظام حیوانی که در آن قوی ضعیف را سربزیر و زیردست قرار می دهد، را بخوبی می دانند. سرچشمه خشونت علیه زنان، نظامی است که زن را در دین، سنت، رسم، قانون، فرهنگ، روابط، خانواده، شغل، عاطفه و همه چیز، انسانی کم ارزش، ضعیف و قابل ستم کرده است. اگر زنان در خانه، خانواده، خیابان، مدرسه، کارخانه، در دادگاه و محضر قانون، خدا و کلیسا و مسجد و پلیس و دولت بطور سیستماتیک پست و بی ارزش شمرده شده و قربانی جنایت و وحشیگری می شوند، علتش نه در بیولوژی و هورمونهای جنسی یک جنس یا جنون آنی و استیصال مرد زیر فشار، یا صرف زن آزاری و زن ستیزی مذاهب و سنتهای عقب مانده، که از نظام سراپا حیوانی ای سرچشمه می گیرد که آشکار یا پنهان و زمخت یا ظریف، زن را در تملک مرد و کم ارزش تعریف کرده است. نظامی که تار و پود آن با توحش، خشونت، مردسالاری، مذهب و سنتهای کهنه تنیده شده و زن ستیزی و تبعیض جنسی و بیحقوقی زن، از ارکان اصلی سرپا ماندن و بقای آن است.
اکتبر ۲۰۰۴
نقل از نشریه رهایی زن شماره ۵